
رهگذر
گاهی انسان نه برای رسیدن، بلکه برای دور شدن میرود.
- تکنیک
- اکریلیک روی بوم
- زمان کارشده
- 72 ساعت
- کد
- 15
میگویند سالها قبل، مردی در همین جاده دیده شده بود؛ کولهای بر دوش، بیآنکه کسی بداند از کجا آمده و مقصدش کجاست. نه عجلهای داشت و نه ترسی از تنهایی. فقط راه میرفت؛ آرام، بیصدا، انگار چیزی را پشت سر گذاشته بود که دیگر نمیخواست حتی نامش را به خاطر بیاورد.
دیگران فکر میکردند او یک مسافر است، اما حقیقت این بود که او بیشتر از آنکه در جستجوی مکانی تازه باشد، بهدنبال پیدا کردن خودش بود.
سالها در میان شلوغیِ زندگی، نقش بازی کرده بود؛ همان نقشی که همه از او انتظار داشتند. کار کرده بود، دوام آورده بود، لبخند زده بود، حتی وقتی درونش آرامآرام خاموش میشد. تا یک روز فهمید دیگر صدای خودش را نمیشنود.
«و آن روز بدون خداحافظی رفت.» همانطور که همه موجودات یک روز بدون خداحافظی میروند.
میگویند هر غروب، وقتی نور آخرین بار روی جاده میافتاد، او لحظهای میایستاد و به افق نگاه میکرد؛ انگار منتظر نشانهای بود. اما شاید آن نشانه هیچوقت قرار نبود از بیرون برسد.
شاید تمام این مسیر فقط برای این بود که بفهمد بعضی خانهها تنها یک مکان نیستند؛ حالتی از آرامشاند که انسان باید درون خودش بسازد. و شاید به همین دلیل بود که هرچه دورتر میشد، قدمهایش آرامتر و نگاهش روشنتر میشد.
درود بر نور
